بديع الزمان فروزانفر
3
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
عالم چو سر نايى و او در هر شكافش مىدمد * هر نالهى دارد يقين ز ان دو لب چون قند ، قند ديوان كبير ، ب 5664 اندر دل آوازى پر شورش و غمازى * آن ناله چنين دانم كز ناى تو مىآيد ب 6486 به حق آن لب شيرين كه مىدمد در من * كه اختيار ندارد بناله اين سرنا ب 2569 مقبلترين و نيك پى در برج زهره كيست نى * زيرا نهد لب بر لبت تا از تو آموزد نوا نيها و خاصه نيشكر بر طمع اين بسته كمر * رقصان شده در نيستان يعنى تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ بد بىتو چنگ و نى حزين برد آن كنار و بوسه اين * دف مىگفت مىزن بر رخم تا روى من يابد بها ب 93 / 94 / 95 بسيار گفتم اى پدر دانم كه دانى اين قدر * كه چون نيم بىپا و سر در پنجهى آن ناييم ب 14685 همه پر باد از آنم كه منم ناى و تو نايى * چو توى خويش من اى جان پى اين خويش پسندم ب 16830